|
وقتی روبرویم ایستاد لب ایم را بستم و با قدم هایی که برمی داشتم تا دور شوم از تاریکیش فریاد کشیدم...چه قدر میدهی برای تباهیم در خراب شده ات؟؟معیاری هم مگر وجود دارد...بیقراری هایت با وسوسه ی شیطانت آغاز میشود..به راستی کی به دنیا آمده ای ؟روز تولد ابلیس...یا نه...بگذار بهتر بگویم...روزی که مرا در حجله ی خونین به تماشا نشستی..برایت لباسی از تور میپوشم با رنگی جیغ اینگونه پشت دنیای زنانگیم قایم میشوم..شاید یاد باکره ی قبلی بیافتی که اخرین بار با دنیای نجابتش خداحافظی کرد!
|
|
|
دیشب٬ من و رویات عالمی داشتیم واسه خودمون...
چی میشه اگه تو عاشقم بشی؟ اگه تو هم دلت منو
بخواد؟
چشمام رو بستم گرمی نفس هات پخش میشه روی صورتم توی تاریکی ته باغ یه جایی می ایستی دست منو میکشی جوری که من رو به روت قرار بگیرم لبخندت عمیق تر میشه و خودت بهم نزدیک تر با دست هام نوازش میکنم صورت اصلاح شده ت رو، دستم رو میذارم پشت گردنت و میبوسمت... لب هات جدا میشن از لب هام و پایین تر میرن
چشمام رو میبندم و خودم رو رها میکنم لبهام رو میبوسی یکی... دوتا... سه تا... دستم رو حلقه میکنم دور گردنت سرم رو میذارم روی سینه ت یکم که جلوتر میریم من خیلی آروم گونه ت رو میبوسم لبخندت عمیق تر میشه و خودت بهم نزدیک تر نگاه میکنی به چشمام، بعد به لب هام، دوباره به چشمام و صورتت هی نزدیکتر میشه به صورت من
بعد از اینکه یه بار دیگه برمیگردی رو لب هام خیلی عمیق و طولانی اونا رو میبوسی چشمام رو آروم باز میکنم و با همون چشمای روشن و آرام و زیبات مواجه میشم لحظه های اخر سال...اتاق تاریک ترانه ی رضا صادقی... سالی که دیگه فقط یک ساعت ازش مونده آغوش سرد و برهنه ی من حسرت رفتنت....بیقراری هایم.... یک سال گذشت اما نیامدی ...ای خوشبختی از دست رفته! میخزم در اغوش تو ...اشک آرام از گوشه چشمم روانه میشود... و تو موهایم را بوسه باران میکنی! خدا رو چه دیدی تو شاید بمونی! خدایا...میخواهم در اغوشت گیرم فقط یک جرعه صبر در جامم بریز... و زنانگی ام را و اغوش سردم را گرمای دوباره ببخش...
ادامه مطلب امشب آخرین شب هم آغوشیمان در سالی ست که گذشت و بهار امد و کبوتر سپیدمان خواب دید که ماهی قرمز شده است... در آغوشم بگیر ای عشق پر زلذت بگذر نود بار لب های داغت را بوسه باران کنم! و کنار سفره ی هفت سین کوچکمان هم آغوشی چه لذتی دارد از رنگ های شادی که آرزویم بود روزی با مخملی از آه میپوشم کودکیم را... وقتی که تو نبودی و هفت سین من شوری نداشت! حال که تو هستی چه شبی میشود امشب.... در خیابان های شلوغ.. کوچه های ساکت... ساعات سرد... دستهایم را دور دستهایت حلقه کرده بودم و انگشهایم داخل کتت.. اونقدر بهت چسبیده بودم که رژم مالیده میشد به شونه هات حواسم فقط به تو بود سرم را به احترام مردی امروز پائین انداخته بودم که میدانستم شاید به رگ غیرتش بر میخورد وقتی کسی مرا نگاه میکرد..! مرد من غیرت و مردانگی ات را دوست میدارم... من که باید زیباترینت بودم من که باید بهترینت بودم وقتی شدم... وقتی با زبان بی زبانی همه چیزت شدم دیوار را برداشتی با گفتن:لعنتی, چقدر تو زیبایی شیما! طغیان کرد سادگی های به تمام معنایم!! نفهمیدی که برای بودن با تو بود ای عشق! برای بودن در بازوان گرم تو خط چشم من هر روزاز گوشه ی چشمانم با گذشت زمان بالاتر میرفت! سر که بر بالین پر از شهوتت میگذاشتم جای خوبی بود برای دلتنگی کردنم, گفتن حرفهای درگوشیم, که وقتی صدایت, آروم و آرومتر میشد میخواستم حنجره ات را گاز بگیرم اتاق رنگ هوس میشود باز... احساسم را غورت میدهم و تسلیم میشوم در برابر هوست! ته مانده های رژم روی دستمال کاغذی را که در جیبت گذاشتم صدایت کردم بمون پیشم!
آغوش سردم فرصتها را شمردیم تا به آینده برسیم وقتی رسیدیم, برای بک()رت من لحافی دوختی از رنگ عشق... اگر کاتولیک بودم هر شب برای اعتراف به آغوشت می آمدم و میگفتم دلم مستی نگاهت را میخواهد.... انگشت های هوس آلودت روی لب های خشک من..... و تن داغی که هرشب در پس زمینه های زنانگی ام
مرورش میکنم چه حس نازک زنانه ای!
چنگ میزنی به موهایم مردانگی تو با زنانگی من... گم میشود در آغوش سرد اتاق خموش و مامرور میشویم با هرنفس من وبا هر لذت تو!
در نخستین برخورددر تجربه ی اولین هم خوابگی باتو نجابت خورشید را خوب فهمیدم عشق من... لب هایت چه هرمی دارد! روی گردنم دستی پیچیده شده که انتهایش میرسد به بدن مردی که در من میتپید شاید در لحظه! دو ریشه ی نا آرام روی ستون فقراتم لیز میخورد لطافتش مثل توپ پینگ پنگ بر رگهایم حسی نو می آفرینند اولین بندی که تو صورتم انداختن پرده ای از غبار اومد جلو نظرم که تکیه بر صندلی چرمی دادم تمام شد... زن شدم با یک نخ زنانه! زیر لحاف یک نفره ات را دوست داشتم تختخواب یک نفره ات را که به زور رویش جا میشدیم را میپرستیدم لیوان آب یک نفره ات را که دوتائی سر میکشیدیم را هم.... با دو دستم روی دستانت تاب میخوردم... پاشنه ی کفشم شکست و...زنت شدم ! امروز دختری در خیابان بغلی داد! صدا میآید پشت در: میوه ی لک دار خریداریم!! چرا یادم نمیره نرمیه ریشت رو روی صورتم که چقدر زبر شد روز سرد دیماه!
مگه میشد روی یک تشک خوابید با یک بالش و یک دل اما, از هم جدا! خیالاتی شده ام شاید... روزهائی را بیاد می آورم که بخیالم پناهم بود......... نگذاشت تا سقف نامهربانی خرابم نکند! غلت میخوریم روی هم فقط آه میکشم استخوانهایش شمرده میشود رد ناخنهایم روی کمرش مثل نقاشیست ساق پایش سرد است... کف دستش را روی بدنم میکشد دستانم را میگشایم اندام برهنه ام گم میشود...در آغوشت
به ابر بگوئید نبارد این زن هوس باران کردن دارد...
سلام دوستای خوبه من ! میخوام داستان عشق اول زندگیمو براتو بذارم .این سرگذشت رو یک بار داداش سعیدم تو وبش گذاشت و منم میخوام تو آغوش سردم بذارم تا وقتی نبودم لااقل خاطرات اون روزها زنده بمونه.... به یاد لحظه هایی که کنارش چه قدر زود گذشت!
من شونزده سالم بود و بابک بیست سال .... علاقه روزای بچگی هنوز دست نخوره کنج خونه ی دلمون بود و هر
روز بیشتر میشد !همیشه تو رویاهام می دیدم که منو بابک به هم رسیدیم ...که باهم خوشبختیم .....
گفت واسه چی ؟ گفتم نمیدونم ....
بخدا دوست دارم شیمای من !
هر روز بیشتر عاشقش میشدم ! وقتی به چشمای درشت و عسلی رنگش نگاه میکردم انگار جادوم میکرد ....
تو تموم لحظه هام به یادش بودم ... باهم بیرون میرفتیم .... سینما...پارک.....آخ که چه روزای قشنگی بودن !!! تا اینکه............
روی مبل و دستمو گذاشتم رو صورتم ! خیلی شوکه شده بودمو نمی دونستم چی باید بگم ... به هر زحمتی بود گفتم ×مامان چی شده......؟؟؟×
بود ... دیگه نمی تونستم هیچی رو انکار کنم . مامانم با عصبانیت سرم داد میزدو منم سرم و انداخته بودم پایین و اروم گریه میکردم.... فردای اون روز مامانم اتاقمو عوض کرد... دیگه حق بیرون رفتن از خونه رو نداشتم ....هیچ جوری نمی تونستم
بابکو ببینم !حتی مامانم خودش منو میرسوند مدرسه و خودش بد از اینکه شیفت بیمارستانش تموم میشد می اومد دنبالم . زندگیم جهنم شده بود... .
می کرد هر جوری شده تقلب کنه! مثل همیشه... تقلب می کرد ازم ولی من یهو یاد بابک افتادم و یه استرسی که توی خودم بوجود اومد داشت منو میکشت..داغ می شدم ..خون تو سرم می ریخت و ایندفعه... داشتم خفه می
شدم ... نفسم بالا نمیومد... داشتم می مردم ... یک حالت بدیه ... زنده ای ولی زنده نیستی ... دو رو برتو می بینی..احساس می کنی نفست
گیر کرده و باید کمکش کنی تا بیرون بیاد ... اولش سعی می کردم نترسم ... ولی بعد..نه ... احساسش اینه..مغر داره تهی می شه...چیزائی که یادمه اینه که
همه می دویدن..برام اکسیژن آوردن..از دهنی اکسیژن متنفرم بوی مرگ می ده..بعدها راحله گفت: اول فکر کرده من فیلم بازی می کنم تا اون بتونه و تقلب کنه..که البته هم حسابی استفاده کرده بود..
شدن..همه بدن شل می شه..مغز به تهی شدن می ره..راحله با زرنگی محتویات کیفمو خالی کرده بود.. رو ملافه های کثافت بیمارستان دراز کشیده بودم..آرامش مرگ ..ولی دوست داشتم تا ابد اونجا بمونم..حالت
خوش آرامبخش همش به بابک فکرمیکردم .به اتفاقایی که بینمون افتاده بود.
دوست داشتم قبل اینکه دوباره تو بغلش برم مثل همون اولین بار((چه لحظه ی زیبایی بود خدااااااا.... ))
یعنی هیچکس پیداش نشده بود..ناظممون که خوب بیچاره خونه زندگیشو ول کرده بود..نق می زد..مردم نمی گن
دخترشون چرا خونه نیومده! آخه این دیگه چه مدلشه..اسم خودشونم می ذارن باشعور از ما بهترون..
خنده ام گرفته بود..چشمامو اصلا باز نمی کردم..می خواستم لحنشو لمس کنم...عین یک آهنگ دوست داشتنی که
توی مغز می کوبن!! ساعت 9 شب سرو کله پدرم نه چندان سراسیمه پیدا شد....ناظممون که تا اون موقع داشت برای همه خط و
نشون می کشید با دیدن پدرم جیکش در نیومد....دکتر هم اومد..یک پسر جوون شاید رزیدنت؟ به پدرم گفت: دخترتون خیلی اعصابش ناراحته! گرفتی؟ بالای سرش می گی عصبیه؟ خوبه انقلاب شد شما یک کلمه اعصاب یاد گرفتین..مگه دختر من دختر معمولیه عصبی بشه!! بود تو بغل پدرم نرفته بودم..شاید چندین هزار سال.. می خواست تو همون بغل بمیرم.. ولی نمردم..مثل همیشه تصمیمات بعدی بدون سوال از من گرفته شد..پدرم تشخیص داده بود محیط دبیرستان برام
آزار دهنده است و تازه به این نتیجه رسیده بود که چرا اصلا برادرام اصرار به تعویض مدرسه داشتن ؟
چون آخر سال بود باید بود مدرسه نرم! و متفرقه امتحان بدم.. مشکلات تحصیلی هم با معلمهای خصوصی صدرصد بهتر حل می شد.. فقط می موند تنها موندن من.. که اونهم با ورود پری خانم به زندگی من از لحاظ اونا حل شد.. پریچهر خانم
خونش توی یه قسمت از دره دهات های تهران بود ...
ادامه مطلب شاید سال خوبی نبود سالی که رفت اما بازهم خاطره انگیز بود .باتموم سختی ها و پستی بلندی هاش با همه ی تنهایی هاش...اما بازهم تکرارنشدنی میمونه و دیگه هیچ وقت برنمیگرده !نه میشه از رفتنش شاد بود و نه غمگین !تو سالی که گذشت
خیلی چیزها برام اتفاق افتاد که مسیر زندگیمو تغییر داد و منو تبدیل کرد به اینی
که هستم.سال تحویل امسال کسایی که سال قبل کنارمون بودن دیگه نیستن .
سلمان که روحش همیش شاد باشه !جای خالیش بیشتر از همیشه توی خونواده
احساس میشه ...روزها چه قدر تند هاشور میخورن و ما نمیفهمیم...خوبی
هاشو نمیبینیم و فقط بدی هاشو به رخ روزگار میکشیم !کنار سفره هفت سین
میشینم و به ماهی های قشنگش نگاه میکنم . یاد شعری از سهراب می افتم که میگه*دچار یعنی عاشق...و فکر کن که چه تنهاست اگر که ماهی کوچک
دچار آبی دریای بیکران باشد ...چه فکر نازک غمناکی!!!بیایید امسال رو جور
دیگه ای شروع کنیم ...به دور از بدی ها !بیاید دعا کنیم برای اونایی که دلمون
رو شکستند و لبخند بزنیم به اونایی که بهمون پشت کردن !و عشق بورزیم به
همه. که باز هم شاعر میگه :و عشق تنها عشق...تو را به گرمیه یک سیب میکند مانوس ! ادامه مطلب |
|