وقتی روبرویم ایستاد لب ایم را بستم و با قدم هایی که برمی داشتم تا دور شوم از تاریکیش فریاد کشیدم...چه قدر میدهی برای تباهیم در خراب شده ات؟؟معیاری هم مگر وجود دارد...بیقراری هایت با وسوسه ی شیطانت آغاز میشود..به راستی کی به دنیا آمده ای ؟روز تولد ابلیس...یا نه...بگذار بهتر بگویم...روزی که مرا در حجله ی خونین به تماشا نشستی..برایت لباسی از تور میپوشم با رنگی جیغ اینگونه پشت دنیای زنانگیم قایم میشوم..شاید یاد باکره ی قبلی بیافتی که اخرین بار با دنیای نجابتش خداحافظی کرد!

 

دیشب٬ من و رویات عالمی داشتیم واسه خودمون...
چی میشه اگه تو عاشقم بشی؟ اگه تو هم دلت منو
 بخواد؟
+ تاريخ ۱۳٩٠/۱/٤ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ نويسنده ته کشیده نظرات ()

چشمام رو بستم

گرمی نفس هات

پخش میشه روی صورتم

+ تاريخ ۱۳٩٠/۱/٤ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ نويسنده ته کشیده نظرات ()

توی تاریکی ته باغ یه جایی می ایستی

دست منو میکشی

جوری که من رو به روت قرار بگیرم

لبخندت عمیق تر میشه و خودت بهم نزدیک تر

+ تاريخ ۱۳٩٠/۱/٤ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ نويسنده ته کشیده نظرات ()

با دست هام نوازش میکنم صورت اصلاح شده ت رو،

دستم رو میذارم پشت گردنت و میبوسمت...

لب هات جدا میشن از لب هام و پایین تر میرن

+ تاريخ ۱۳٩٠/۱/٤ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ نويسنده ته کشیده نظرات ()

 

چشمام رو میبندم و خودم رو رها میکنم

لبهام رو میبوسی

یکی... دوتا... سه تا...

+ تاريخ ۱۳٩٠/۱/٤ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ نويسنده ته کشیده نظرات ()

دستم رو حلقه میکنم دور گردنت 

  سرم رو میذارم روی سینه ت

یکم که جلوتر میریم من خیلی آروم گونه ت رو

 میبوسم

+ تاريخ ۱۳٩٠/۱/٤ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ نويسنده ته کشیده نظرات ()

لبخندت عمیق تر میشه و خودت بهم نزدیک تر

نگاه میکنی به چشمام، بعد به لب هام،

دوباره به چشمام و صورتت هی نزدیکتر میشه به

 صورت من

 

+ تاريخ ۱۳٩٠/۱/٤ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ نويسنده ته کشیده نظرات ()

بعد از اینکه یه بار دیگه برمیگردی رو لب هام

 خیلی عمیق و طولانی اونا رو میبوسی

چشمام رو آروم باز

میکنم و با همون چشمای روشن و آرام و زیبات

 مواجه میشم

+ تاريخ ۱۳٩٠/۱/٤ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ نويسنده ته کشیده نظرات ()

لحظه های اخر سال...اتاق تاریک

ترانه ی رضا صادقی...

سالی که دیگه فقط یک ساعت ازش

 مونده

آغوش سرد و برهنه ی من

حسرت رفتنت....بیقراری هایم....

یک سال گذشت اما نیامدی ...ای

 خوشبختی از دست رفته!

میخزم در اغوش تو ...اشک آرام از

 گوشه چشمم روانه میشود...

و تو موهایم را بوسه باران میکنی!

خدا رو چه دیدی

تو شاید بمونی!

خدایا...میخواهم در اغوشت گیرم

 فقط یک جرعه صبر در جامم بریز...

و زنانگی ام را

و اغوش سردم را گرمای دوباره

 ببخش...

 


ادامه مطلب
+ تاريخ ۱۳٩٠/۱/۱ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ نويسنده ته کشیده نظرات ()

امشب آخرین شب هم آغوشیمان در

 سالی ست که گذشت

و بهار امد و کبوتر سپیدمان

خواب دید که ماهی قرمز شده است...

در آغوشم بگیر ای عشق پر زلذت

بگذر نود بار لب های داغت را بوسه

 باران کنم!

و کنار سفره ی هفت سین کوچکمان

هم آغوشی چه لذتی دارد

از رنگ های شادی که آرزویم بود

 روزی

با مخملی از آه

میپوشم کودکیم را...

وقتی که تو نبودی و هفت سین من

 شوری نداشت!

حال که تو هستی

چه شبی میشود امشب....

+ تاريخ ۱۳۸٩/۱٢/٢٩ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ نويسنده ته کشیده نظرات ()

در خیابان های شلوغ..

کوچه های ساکت...

ساعات سرد...

دستهایم را دور دستهایت

حلقه کرده بودم

و انگشهایم داخل کتت..

اونقدر بهت چسبیده بودم

که رژم مالیده میشد

به شونه هات

حواسم فقط به تو بود

سرم را به احترام

مردی امروز پائین انداخته بودم

که میدانستم

شاید به رگ غیرتش بر میخورد

وقتی کسی مرا نگاه میکرد..!

مرد من

غیرت و مردانگی ات را

دوست میدارم...

+ تاريخ ۱۳۸٩/۱٢/٢٩ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ نويسنده ته کشیده نظرات ()

من که باید زیباترینت بودم

من که باید بهترینت بودم

وقتی

شدم...

وقتی با زبان بی زبانی

همه چیزت شدم

دیوار را برداشتی

با گفتن:لعنتی, چقدر تو زیبایی

 شیما!

طغیان کرد سادگی های به تمام

 معنایم!!

+ تاريخ ۱۳۸٩/۱٢/٢٩ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ نويسنده ته کشیده نظرات ()

نفهمیدی که برای بودن با تو بود

 ای عشق!

برای بودن در بازوان گرم تو

خط چشم من هر روزاز

گوشه ی چشمانم

با گذشت زمان

بالاتر میرفت!

+ تاريخ ۱۳۸٩/۱٢/٢٩ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ نويسنده ته کشیده نظرات ()

سر

که بر

بالین پر از شهوتت

میگذاشتم

جای خوبی بود

برای

دلتنگی کردنم,

گفتن حرفهای درگوشیم,

که وقتی

صدایت,

آروم و آرومتر میشد

میخواستم حنجره ات را گاز بگیرم

اتاق رنگ هوس میشود باز...

احساسم را غورت میدهم

و

تسلیم میشوم

در برابر هوست!

+ تاريخ ۱۳۸٩/۱٢/٢٩ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ نويسنده ته کشیده نظرات ()

ته مانده های رژم

روی دستمال کاغذی

را که در جیبت گذاشتم

صدایت کردم

بمون پیشم!


و تو موندی برای گرمی بخشیدن به

 آغوش سردم

+ تاريخ ۱۳۸٩/۱٢/٢٩ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ نويسنده ته کشیده نظرات ()

فرصتها را شمردیم

تا به

آینده برسیم

وقتی رسیدیم,

برای بک()رت من لحافی دوختی

از رنگ عشق...

+ تاريخ ۱۳۸٩/۱٢/٢٩ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ نويسنده ته کشیده نظرات ()

اگر کاتولیک بودم هر شب برای

 اعتراف

به آغوشت می آمدم و میگفتم

دلم مستی نگاهت را میخواهد....

+ تاريخ ۱۳۸٩/۱٢/٢٩ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ نويسنده ته کشیده نظرات ()

انگشت های هوس آلودت

روی لب های خشک من.....

و تن داغی که هرشب در پس زمینه

 های زنانگی ام

 

مرورش میکنم

چه حس نازک زنانه ای!

 

                  

+ تاريخ ۱۳۸٩/۱٢/٢٩ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ نويسنده ته کشیده نظرات ()

چنگ میزنی به موهایم

مردانگی تو با زنانگی من...

گم میشود در آغوش سرد اتاق خموش

و مامرور میشویم با هرنفس من

وبا هر لذت تو!

 

+ تاريخ ۱۳۸٩/۱٢/٢٩ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ نويسنده ته کشیده نظرات ()

در نخستین برخورد

در تجربه ی اولین هم خوابگی

باتو

نجابت  خورشید را خوب فهمیدم

عشق من...

لب هایت چه هرمی دارد!

+ تاريخ ۱۳۸٩/۱٢/٢٩ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ نويسنده ته کشیده نظرات ()

روی گردنم

دستی پیچیده شده

که انتهایش میرسد به

بدن مردی که در من میتپید شاید در لحظه!

دو ریشه ی نا آرام روی ستون

 فقراتم لیز میخورد

لطافتش مثل توپ پینگ پنگ بر

 رگهایم حسی نو می آفرینند

+ تاريخ ۱۳۸٩/۱٢/٢٩ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ نويسنده ته کشیده نظرات ()

اولین بندی که تو صورتم

انداختن

پرده ای از غبار اومد جلو نظرم

که

تکیه بر صندلی چرمی دادم

تمام شد...

زن شدم

با یک نخ زنانه!

+ تاريخ ۱۳۸٩/۱٢/٢٩ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ نويسنده ته کشیده نظرات ()

زیر لحاف یک نفره ات را

دوست داشتم

تختخواب یک نفره ات را

که به زور رویش جا میشدیم را

میپرستیدم

لیوان آب یک نفره ات را

که دوتائی سر میکشیدیم را هم....

+ تاريخ ۱۳۸٩/۱٢/٢٩ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ نويسنده ته کشیده نظرات ()

با دو دستم

روی دستانت تاب میخوردم...

پاشنه ی کفشم شکست

و...زنت شدم !

+ تاريخ ۱۳۸٩/۱٢/٢٩ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ نويسنده ته کشیده نظرات ()

امروز

دختری

در

خیابان بغلی داد!

صدا میآید

پشت در:

میوه ی لک دار خریداریم!!

+ تاريخ ۱۳۸٩/۱٢/٢٩ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ نويسنده ته کشیده نظرات ()

چرا یادم نمیره

نرمیه ریشت رو روی صورتم

که چقدر زبر شد روز سرد دیماه!

 

+ تاريخ ۱۳۸٩/۱٢/٢٩ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ نويسنده ته کشیده نظرات ()

مگه میشد

روی یک تشک خوابید

با یک بالش

و یک دل

اما, از هم جدا!

خیالاتی شده ام شاید...

روزهائی را بیاد می آورم

که بخیالم پناهم بود.........

نگذاشت تا سقف نامهربانی خرابم نکند!

+ تاريخ ۱۳۸٩/۱٢/٢٩ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ نويسنده ته کشیده نظرات ()

غلت میخوریم روی هم

فقط آه میکشم

استخوانهایش شمرده میشود

رد ناخنهایم روی کمرش مثل نقاشیست

ساق پایش سرد است...

کف دستش را روی بدنم میکشد

+ تاريخ ۱۳۸٩/۱٢/٢٩ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ نويسنده ته کشیده نظرات ()

دستانم را میگشایم

اندام برهنه ام

     گم میشود...در آغوشت

+ تاريخ ۱۳۸٩/۱٢/٢٩ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ نويسنده ته کشیده نظرات ()

 

به ابر بگوئید نبارد

این زن هوس باران کردن دارد...

 

+ تاريخ ۱۳۸٩/۱٢/٢٩ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ نويسنده ته کشیده نظرات ()

سلام دوستای خوبه من !

میخوام داستان عشق اول زندگیمو براتو بذارم .این سرگذشت رو یک بار داداش سعیدم تو وبش گذاشت و منم میخوام تو آغوش سردم بذارم تا وقتی نبودم  لااقل خاطرات اون روزها زنده بمونه....

به یاد لحظه هایی که کنارش چه قدر زود گذشت!

من شونزده سالم بود و بابک بیست سال .... علاقه روزای بچگی هنوز دست نخوره کنج خونه ی دلمون بود و هر

 روز بیشتر میشد !همیشه تو رویاهام می دیدم که منو بابک به هم رسیدیم ...که باهم خوشبختیم .....


یه غروب پاییزی بود کنار پنجره اتاقم نشسته بودم و داشتم گریه میکردم ....اخه دلم گرفته بود ...


دیدم بابک هم کنار پنجره نشسته داره نگام میکنه ....تندی اشکامو پاک کردم روی یه کاغذ خیلی بزرگ واسم نوشت ...


چرا داری گریه میکنی ؟ براش نوشتم اخه ناراحتم !

 

 

گفت واسه چی ؟ گفتم نمیدونم ....


داشت جوابمو میداد که مامانم در اتاقو باز کرد.سری پرده رو کشیدم و نشون دادم مثلا دارم درس میخونم .


مامانم که رفت دوباره رفتم کنار پنجره دیدم بابک نیست.به جاش یه کاغذ زده بود به پنجره که روش نوشته بود

بخدا دوست دارم شیمای من !

هر روز بیشتر عاشقش میشدم ! وقتی به چشمای درشت و عسلی رنگش نگاه میکردم انگار جادوم میکرد ....


وقتی دوستم مهتاب فهمید خیلی تعجب کردو به م گفت شیما تو واقعا عاشق شدی؟

 

 


اخه من اصلا اهل این چیزا نبودم و سرم همیشه تو کار خودم بود ولی این دفعه.... روزوشبم شده بود بابک ...

 تو تموم لحظه هام به یادش بودم ... باهم بیرون میرفتیم .... سینما...پارک.....آخ که چه روزای قشنگی بودن !!!

 تا اینکه............


یه روز بعد از ظهر که از مدرسه می اومدم خونه وقتی پامو گذاشتم داخل مامانم یه سیلی محکم بهم زد...افتادم

 روی مبل و دستمو گذاشتم رو صورتم ! خیلی شوکه شده بودمو نمی دونستم چی باید بگم ... به هر زحمتی بود گفتم ×مامان چی شده......؟؟؟×


مامانم دستمو گرفت و برد تو اتاقم .


داشتم از ترس سکته میکردم ... مامانم تموم نامه های بابک و عکسامونو و هر چی که بهم کادو داده بود ودیده

 بود ... دیگه نمی تونستم هیچی رو انکار کنم . مامانم با عصبانیت سرم داد میزدو منم سرم و انداخته بودم پایین و

 اروم گریه میکردم....

فردای اون روز مامانم اتاقمو عوض کرد... دیگه حق بیرون رفتن از خونه رو نداشتم ....هیچ جوری نمی تونستم

 بابکو ببینم !حتی مامانم خودش منو میرسوند مدرسه و خودش بد از اینکه شیفت بیمارستانش تموم میشد می اومد

 دنبالم . زندگیم جهنم شده بود...

.


دیگه حوصله هیچ چیزو هیچ کس و نداشتم و اصلا نمی تونستم درس بخونم .خودمو تو اتاق حبس میکردم و همش گریه میکردم...


از طریق مهتاب یه نامه فرستادم به بابک و گفتم باید فراموشم کنه...


با اینکه حرف دلم نبود اما...

 


یه روز که رفتم مدرسه اصلا حال خوبی نداشتم ... سر جلسه امتحان بودیم...ناظم بالای سر من بود و راحله سعی

 می کرد هر جوری شده تقلب کنه! مثل همیشه... تقلب می کرد ازم ولی من یهو یاد بابک افتادم و یه استرسی که

 توی خودم بوجود اومد داشت منو میکشت..داغ می شدم ..خون تو سرم می ریخت و ایندفعه... داشتم خفه می

 شدم ... نفسم بالا نمیومد...

داشتم می مردم ... یک حالت بدیه ... زنده ای ولی زنده نیستی ... دو رو برتو می بینی..احساس می کنی نفست

 گیر کرده و باید کمکش کنی تا بیرون بیاد ...

اولش سعی می کردم نترسم ... ولی بعد..نه ... احساسش اینه..مغر داره تهی می شه...چیزائی که یادمه اینه که

 همه می دویدن..برام اکسیژن آوردن..از دهنی اکسیژن متنفرم بوی مرگ می ده..بعدها راحله گفت: اول فکر کرده

 من فیلم بازی می کنم تا اون بتونه و تقلب کنه..که البته هم حسابی استفاده کرده بود..



اورژانس تهران اومد وبهم آرام بخش زدن و بردنم بیماریستان . خوشحال بودم که دارم از حال می رم..حس کرخت

 

 

 شدن..همه بدن شل می شه..مغز به تهی شدن می ره..راحله با زرنگی محتویات کیفمو خالی کرده بود..

 رو ملافه های کثافت بیمارستان دراز کشیده بودم..آرامش مرگ ..ولی دوست داشتم تا ابد اونجا بمونم..حالت

 خوش آرامبخش همش به بابک فکرمیکردم .به اتفاقایی که بینمون افتاده بود.

دوست داشتم قبل اینکه دوباره تو بغلش برم مثل همون اولین بار((چه لحظه ی زیبایی بود خدااااااا.... ))

ناظممون کم کم کلافه می شد..به هزار جا زنگ زده بود..ساعت نمیدونم چند بود ولی بعد از ظهر بود..همون قدر بهم اهمیت داده بودن که باید..

یعنی هیچکس پیداش نشده بود..ناظممون که خوب بیچاره خونه زندگیشو ول کرده بود..نق می زد..مردم نمی گن

 دخترشون چرا خونه نیومده! آخه این دیگه چه مدلشه..اسم خودشونم می ذارن باشعور از ما بهترون..

خنده ام گرفته بود..چشمامو اصلا باز نمی کردم..می خواستم لحنشو لمس کنم...عین یک آهنگ دوست داشتنی که

 توی مغز می کوبن!!

ساعت 9 شب سرو کله پدرم نه چندان سراسیمه پیدا شد....ناظممون که تا اون موقع داشت برای همه خط و

 نشون می کشید با دیدن پدرم جیکش در نیومد....دکتر هم اومد..یک پسر جوون شاید رزیدنت؟ به پدرم گفت: دخترتون خیلی اعصابش ناراحته!

 

صدای داد پدرم میومد..تو جوجه به من میگی دخترم چشه؟ این حساسیته! معلوم نیست مدرکتو از کدوم دهاتی

 گرفتی؟ بالای سرش می گی عصبیه؟ خوبه انقلاب شد شما یک کلمه اعصاب یاد گرفتین..مگه دختر من دختر

 معمولیه عصبی بشه!!

داشتم دوباره بهم می ریختم..دوباره..چنگ انداختم روسینه ام..ناظممون ترسید.

.پدرم هراسون اومد تو..بغلم کرد..عزیزم من اینجام نترس ..اکیسژنو با حالت عصبی زدم کنار..نمی دونم چند سال

 بود تو بغل پدرم نرفته بودم..شاید چندین هزار سال..

بدنش گرم بود..گرم..شاید اگه یکبار نشونم داد که برام اهمیت قائله همون بار بود..شایدم بیشتر که من ندیدم..دلم

 می خواست تو همون بغل بمیرم..

ولی نمردم..مثل همیشه تصمیمات بعدی بدون سوال از من گرفته شد..پدرم تشخیص داده بود محیط دبیرستان برام

 آزار دهنده است و تازه به این نتیجه رسیده بود که چرا اصلا برادرام اصرار به تعویض مدرسه داشتن ؟

چون آخر سال بود باید بود مدرسه نرم! و متفرقه امتحان بدم.. مشکلات تحصیلی هم با معلمهای خصوصی صدرصد

 بهتر حل می شد..

فقط می موند تنها موندن من.. که اونهم با ورود پری خانم به زندگی من از لحاظ اونا حل شد.. پریچهر خانم

 

 خونش توی یه قسمت از دره دهات های تهران بود ...

 


ادامه مطلب
+ تاريخ ۱۳۸٩/۱٢/٢٩ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ نويسنده ته کشیده نظرات ()

شاید سال خوبی نبود سالی که رفت اما بازهم خاطره انگیز بود .باتموم سختی ها و

 پستی بلندی هاش با همه ی تنهایی هاش...اما بازهم تکرارنشدنی میمونه و دیگه

هیچ وقت برنمیگرده !نه میشه از رفتنش شاد بود و نه غمگین !تو سالی که گذشت

 خیلی چیزها برام اتفاق افتاد که مسیر زندگیمو تغییر داد و منو تبدیل کرد به اینی

 که هستم.سال تحویل امسال کسایی که سال قبل کنارمون بودن دیگه نیستن .

 سلمان که روحش همیش شاد باشه !جای خالیش بیشتر از همیشه توی خونواده

 احساس میشه ...روزها چه قدر تند هاشور میخورن و ما نمیفهمیم...خوبی

 هاشو نمیبینیم و فقط بدی هاشو به رخ روزگار میکشیم !کنار سفره هفت سین

میشینم و به ماهی های قشنگش نگاه میکنم . یاد شعری از سهراب می افتم که

 میگه*دچار یعنی عاشق...و فکر کن که چه تنهاست اگر که ماهی کوچک

دچار آبی دریای بیکران باشد ...چه فکر نازک غمناکی!!!بیایید امسال رو جور

دیگه ای شروع کنیم ...به دور از بدی ها !بیاید دعا کنیم برای اونایی که دلمون

 رو شکستند و لبخند بزنیم به اونایی که بهمون پشت کردن !و عشق بورزیم به

 همه. که باز هم شاعر میگه :و عشق تنها عشق...تو را به گرمیه یک سیب میکند مانوس !

        عکس   آموزش سفره آرایی ۷ سین سال نو ۹۰


ادامه مطلب
+ تاريخ ۱۳۸٩/۱٢/٢۸ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ نويسنده ته کشیده نظرات ()