
دلم شکسته و یه بغض توی گلومه
عشق من هوس نبود
لحظه هایی که داشتم
لحظه هایی که ساختیم
غیر از یه احسای پاک هیچی نبود
امروز رفتم وبلاگ داداش سعید
میخواستم براش کامنت بذارم
اما یه کامنتی دیدم که وجودمو له کرد
اخه داداش سعید داستان زندگیمو تو وبش گذاشته بود
نمیدونم کی بود اما...
اون گفته بود.....
این داستان از ذهن یه آدم مریض بود تا عاشق!
میخواستم برم بهش بگم آره من مریضم
من روانی ام...من....
ولی عشق من تو وجودم بود
ولی این یه رمان نبود که تو خوندی
این حقیقت متلاشی شدنم بود
منم انسانم...
روح دارم!
قلب دارم
مشکنم و خرد میشم اما صدام در نمیاد
که دلی نشکنه...که دلی ازم نگیره!
بخدا بخدا بخدا دارم مینویسم و گریه میکنم
عشق من الان زیر خاکه
کاش حرمت اونو نگه میداشت من به درک!
شیما به جهنم....
اما دل روح نازکه...نشکونش...
قلبم درد داره
قلبم درد گرفت وقتی خوندم نوشته بود
این داستان عشق نبود همش هوس بود
خداجونم دلم گرفت
انگار داغ اون روز تازه شد
دلم خواست فریاد بزنم بگم آخه چرا
بگم چرا وقتی دردشو نکشیدی اینجوری میگی
روزگار با من بد کرد
چون من بدم...
اما اون خوب بود...
چرا چرا لاقل حرمت یه مرده رو نگه نداشتی
یعنی این قدر سخت بود؟؟
حالم بده...بدتر از همیشه....
قلبم شکست از حرفاش
مثل یه شیشه که با یه ترک بزرگ خرد میشه
مثل یه دختر بچه که از دلتنگی مامانش اشک میریزه
مثل ....!!!!
دلم میخواد یکی پیشم بود سرمو میذاشتم رو شونه ش
زار زار گریه میکردم و اشک میریختم
تسلیت قلب صبورم...
عیبی نداره سمیه خانوم
گله ای نیست اما...
اما چی؟
چی باید بگم....چی دارم که بگم
سرم داره میترکه
کاش مرگم زودتر برسه و این درد
تموم بشه....
که بتونم سرمو رو شونه ی خدا بذارم
که نترسم تنهام بذاره
خداجون تو خودت شاهد بودی عشقم هوس نبود
خدایا درد دارم
یه درد عمیق
انگار یه خنجر فرو رفته تو قلبم
چرا آدما ازم متنفرن
مگه گناهم چیه....؟
من که باهمه خوب رفتار میکنم
من که دلم واسه بیقراری یکی میگیره
پس چرا این همه بدی؟
این همه تلخی؟؟
خدایا پس چرا ساکتی
چرا جواب شیمارو نمیدی
چرا منو زودتر نمیبری پیش خودت؟
من راضی ام به این مرگ
راضی شدم
با خوندن اون نوشته
فهمیدم لیافت عشق و ندارم
پس راضی ام به رفتنم
اونم واسه
همیشه
نمیتونم حرفاشو حضم کنم
حجم خاطراتم روی قلب شکسته م سنگینی میکنه
دلگیرم
حس میکنم دارم خفه میشم
انگار یه سوزش از گلوم داره به قلبم میره
خدایا!تو که از دل من خبر داری
خدیا تو که میدونی من چه قدر آدمای اطرافمو دوست دارم
که به جای خودم واسه اونا دعا میکنم
که غمگین نباشن
که شادی از دست رفته م سهم اونا بشه
پس چرا هیچکس نیست.....
هیچکس نیست که از وجودم روی این زمین شاد باشه
انگارزمینم دیگه نمیتونه تحملم کنه
خدایا تو ازهمه به من نزدیکتری حتی از پونه
تو که میدونی تو دلم چه خبره
بسم نیست؟
یعنی اینقد گناهکارم؟
خدایا یعنی خورد شدن من سزامه؟
به خاطر کدوم گناه...کدوم اشتباه؟
میخوای بهم ثابت کنی حق خوشبختی ندارم؟
کجای زندگیم لغزیدم؟کی به تو کافر شدم؟
کی حقی رو ناحق کردم ؟
کی دلی رو شکستم؟
تو دلت میخواد خودخواه و مغرور باشم؟
پس چرا....!!!
خدایا خودت میدونی این شیما
حتی یه بار بد دلی نکرد..مغرور نشد...
از کسی ابزار نساخت واسه رسیدن به خواسته هاش
هیچ وقت فقط خودمو ندیدم
هیچ وقت حسادت نکردم واسه داشته های کسی
اما امروز غبطه خوردم
آره
که چه قدر ساده میشکنم اما
اون بیرحم شاده....!
حرفهای من اینجاست
تو سینه م
دختری ام که اگه باهام حرف بزنی
هیچ وقت ناراحتیمو بروز نمیدم
همیشه میخندم و
دقیقا اون لحظه از همیشه غمگین ترم
اما اینجا صاف و ساده م
تظاهر به شادی نمیکنم
مینویسم و اشک میریزم
اما بازم کسی نمیفهمه
خدیا چرا اینه همه تلخی؟
برام دعا کنین.