شکست که خوردم
شدم تیکه ی خوردنیه بعضی ها!
فرار میکنم از تو
میروم...
گرمای تنم را لباس هیچکس دیگر نخواهم کرد
خیالت راحت...
درِهیچ ف ا ح ش ه خا ن ه ای هم برایت بسته نخواهد ماند
میدانم...
فقط یک خواهش کوچک (منِ نجیبم را پَس بده)!
۱
۲
۳
۴
....
اینهمه شمردم و از خود واقعیم فاصله گرفتم
حالا
منم و با هیچ شمردنی
منم با صفری در خودم.
دیشب٬ من و رویات عالمی داشتیم واسه خودمون...
چی میشه اگه تو عاشقم بشی؟ اگه تو هم دلت منو
بخواد؟

توی تاریکی ته باغ یه جایی می ایستی
دست منو میکشی
جوری که من رو به روت قرار بگیرم
لبخندت عمیق تر میشه و خودت بهم نزدیک تر

با دست هام نوازش میکنم صورت اصلاح شده ت رو،
دستم رو میذارم پشت گردنت و میبوسمت...
لب هات جدا میشن از لب هام و پایین تر میرن
چشمام رو میبندم و خودم رو رها میکنم
لبهام رو میبوسی
یکی... دوتا... سه تا...

دستم رو حلقه میکنم دور گردنت
سرم رو میذارم روی سینه ت
یکم که جلوتر میریم من خیلی آروم گونه ت رو
میبوسم
لبخندت عمیق تر میشه و خودت بهم نزدیک تر
نگاه میکنی به چشمام، بعد به لب هام،
دوباره به چشمام و صورتت هی نزدیکتر میشه به
صورت من
بعد از اینکه یه بار دیگه برمیگردی رو لب هام
خیلی عمیق و طولانی اونا رو میبوسی
چشمام رو آروم باز
میکنم و با همون چشمای روشن و آرام و زیبات
مواجه میشم
امشب آخرین شب هم آغوشیمان در
سالی ست که گذشت
و بهار امد و کبوتر سپیدمان
خواب دید که ماهی قرمز شده است...
در آغوشم بگیر ای عشق پر زلذت
بگذر نود بار لب های داغت را بوسه
باران کنم!
و کنار سفره ی هفت سین کوچکمان
هم آغوشی چه لذتی دارد
از رنگ های شادی که آرزویم بود
روزی
با مخملی از آه
میپوشم کودکیم را...
وقتی که تو نبودی و هفت سین من
شوری نداشت!
حال که تو هستی
چه شبی میشود امشب....
در خیابان های شلوغ..
کوچه های ساکت...
ساعات سرد...
دستهایم را دور دستهایت
حلقه کرده بودم
و انگشهایم داخل کتت..
اونقدر بهت چسبیده بودم
که رژم مالیده میشد
به شونه هات
حواسم فقط به تو بود
سرم را به احترام
مردی امروز پائین انداخته بودم
که میدانستم
شاید به رگ غیرتش بر میخورد
وقتی کسی مرا نگاه میکرد..!
مرد من
غیرت و مردانگی ات را
دوست میدارم...
من که باید زیباترینت بودم
من که باید بهترینت بودم
وقتی
شدم...
وقتی با زبان بی زبانی
همه چیزت شدم
دیوار را برداشتی
با گفتن:لعنتی, چقدر تو زیبایی
شیما!
طغیان کرد سادگی های به تمام
معنایم!!
نفهمیدی که برای بودن با تو بود
ای عشق!
برای بودن در بازوان گرم تو
خط چشم من هر روزاز
گوشه ی چشمانم
با گذشت زمان
بالاتر میرفت!
سر
که بر
بالین پر از شهوتت
میگذاشتم
جای خوبی بود
برای
دلتنگی کردنم,
گفتن حرفهای درگوشیم,
که وقتی
صدایت,
آروم و آرومتر میشد
میخواستم حنجره ات را گاز بگیرم
اتاق رنگ هوس میشود باز...
احساسم را غورت میدهم
و
تسلیم میشوم
در برابر هوست!
ته مانده های رژم
روی دستمال کاغذی
را که در جیبت گذاشتم
صدایت کردم
بمون پیشم!
و تو موندی برای گرمی بخشیدن به
آغوش سردم
فرصتها را شمردیم
تا به
آینده برسیم
وقتی رسیدیم,
برای بک()رت من لحافی دوختی
از رنگ عشق...
اگر کاتولیک بودم هر شب برای
اعتراف
به آغوشت می آمدم و میگفتم
دلم مستی نگاهت را میخواهد....
چنگ میزنی به موهایم
مردانگی تو با زنانگی من...
گم میشود در آغوش سرد اتاق خموش
و مامرور میشویم با هرنفس من
وبا هر لذت تو!
در نخستین برخورد
در تجربه ی اولین هم خوابگی
باتو
نجابت خورشید را خوب فهمیدم
عشق من...
لب هایت چه هرمی دارد!
روی گردنم
دستی پیچیده شده
که انتهایش میرسد به
بدن مردی که در من میتپید شاید در لحظه!
دو ریشه ی نا آرام روی ستون
فقراتم لیز میخورد
لطافتش مثل توپ پینگ پنگ بر
رگهایم حسی نو می آفرینند
اولین بندی که تو صورتم
انداختن
پرده ای از غبار اومد جلو نظرم
که
تکیه بر صندلی چرمی دادم
تمام شد...
زن شدم
با یک نخ زنانه!
زیر لحاف یک نفره ات را
دوست داشتم
تختخواب یک نفره ات را
که به زور رویش جا میشدیم را
میپرستیدم
لیوان آب یک نفره ات را
که دوتائی سر میکشیدیم را هم....
با دو دستم
روی دستانت تاب میخوردم...
پاشنه ی کفشم شکست
و...زنت شدم !
مگه میشد
روی یک تشک خوابید
با یک بالش
و یک دل
اما, از هم جدا!
خیالاتی شده ام شاید...
روزهائی را بیاد می آورم
که بخیالم پناهم بود.........
نگذاشت تا سقف نامهربانی خرابم نکند!
غلت میخوریم روی هم
فقط آه میکشم
استخوانهایش شمرده میشود
رد ناخنهایم روی کمرش مثل نقاشیست
ساق پایش سرد است...
کف دستش را روی بدنم میکشد
به ابر بگوئید نبارد
این زن هوس باران کردن دارد...