وقتی روبرویم ایستاد لب ایم را بستم و با قدم هایی که برمی داشتم تا دور شوم از تاریکیش فریاد کشیدم...چه قدر میدهی برای تباهیم در خراب شده ات؟؟معیاری هم مگر وجود دارد...بیقراری هایت با وسوسه ی شیطانت آغاز میشود..به راستی کی به دنیا آمده ای ؟روز تولد ابلیس...یا نه...بگذار بهتر بگویم...روزی که مرا در حجله ی خونین به تماشا نشستی..برایت لباسی از تور میپوشم با رنگی جیغ اینگونه پشت دنیای زنانگیم قایم میشوم..شاید یاد باکره ی قبلی بیافتی که اخرین بار با دنیای نجابتش خداحافظی کرد!

کاش از قلب من به قبر سلمان راه

 داشت...

کاش زهرا هم زیارتگاه داشت!

کاش خدا کمی صبر میکرد و سلمان و

دیر تر از پیش ما می برد ولی

 افسوس!!!...

            

از رفتن دهان همه باز...

انگار گفته بودند:

پرواز!

           پرواز!

 برای شادی روحش فاتحه بفرستید.

       

                

+ تاريخ ۱۳۸٩/۱۱/٢۸ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ نويسنده ته کشیده نظرات ()