وقتی روبرویم ایستاد لب ایم را بستم و با قدم هایی که برمی داشتم تا دور شوم از تاریکیش فریاد کشیدم...چه قدر میدهی برای تباهیم در خراب شده ات؟؟معیاری هم مگر وجود دارد...بیقراری هایت با وسوسه ی شیطانت آغاز میشود..به راستی کی به دنیا آمده ای ؟روز تولد ابلیس...یا نه...بگذار بهتر بگویم...روزی که مرا در حجله ی خونین به تماشا نشستی..برایت لباسی از تور میپوشم با رنگی جیغ اینگونه پشت دنیای زنانگیم قایم میشوم..شاید یاد باکره ی قبلی بیافتی که اخرین بار با دنیای نجابتش خداحافظی کرد!

از امروز اسم من شیما نیست!

هر چی مخوای صدام کنی مهم نی مهم اینکه من عوض شدم .حالا صاف و محکمم

عین تو.ببین منو !!!

+ تاريخ ۱۳٩٠/٢/٦ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ نويسنده ته کشیده نظرات ()

تا چشم کار میکنه سیاهی و سیاهی... حالا گیریم که چند تا نور هم سو سو بزنه که چی... وقتی میگم سیاهی یعنی ٩٩ که نه... آخر آخرش ٩٨ درصد سیاهی... گرم که نباشه... سرد که نباشه... یه چی تو این مایه ها بود هواش... کفش هام رو از پام در آوردم... حالا گیریم جوراب هم نداشتم... یعنی یا جورابم رو در آوردم یا اصلن جوراب پام نبود...یعنی میخوام بگم که کلن جوراب رو فاکتور بگیر... کجا بودم؟؟؟ آها... با پای برهنه... رو ماسه ها واستاده بودم... ماسه ها خنک بودن... خنک بودن یعنی گرمه تو ذوق بزن نبودن... یعنی جیگرت حال میومد وقتی که کف پات رو میزاشتی رو ماسه های خنک... حالا تا اینجاش رو داشته باش... باقیش چیز تره... یعنی قشنگ تره... یعنی باحال تره... پاچه های شلوار لی رو که دیدی سخت بالا میره... با بدختی زدم بالا... یعنی تاشون کردم رو هم دیگه... چند قدم به سمت تاریکی مطلق... اون تاریکی صددرصده... کف پاهام خنک تر میشه... انقدر میرم جلو که آب دریا تا اینجاهام میرسه... اینجاهام یعنی تا یه جایی که اون پاچه تا زده ها خیس میشن... تا این توپولیه پشت ساق پا هست... تا اونجا... دست میکنم تو جیبم... گوشی رو در میارم... شروع میکنم به ضبط صدا... صدای موج دریا... سرم رو میگیرم بالا... گوشی تو دست... دستها آویزون... گردن و سرم رو تا جایی که میتونم به عقب و بالا خم میکنم... از دیدن ستاره ها تو اون وضعیت لذت میبرم... لذت میبرم... اما ارضــــــــــــــــــا نمیشم... یعنی نه که نخوام بشم... خودش نمیشه... این حس داره دیوونم میکنه... این حس... دیوونم کرده...

چیزنوشت: شب که گریه کنی و تا اینجا که تو آب باشی و سرت رو بالا بگیری و صدای موج بشنوی و با یه ستاره صحبت کنی... درد و دل کنی... اون ستاره تا دنیا دنیاست ستاره تو باشه... چشمک بزنه... با هم دیگه 2 نخ سیگار دود کنید... تو اون رو بغل کنی و اون تو رو... وقتی که به خودت میای بشه... تلو تلو میخوری... تو در و دیوار میری... اینطوری هم پست میزاری...

چیزنوشت2: این زندگیه منه... مال منه...

+ تاريخ ۱۳٩٠/٢/٥ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ نويسنده ته کشیده نظرات ()

هیچ فکر کردی فاحشه چرا فاحشه ست ؟

چون روحش مرد...وجودش مرد...

تو چی فکر میکنی بی عیبی؟تو حتی فاحشه هم  نیستی !بوی گند سگ میدی .

√میخوام خودمو دفن کنم .

√آهای با خودمم....دلم برات تنگ نمیشه برو به درک.میخوام یکی دیگه شم .خر فهم شد؟

+ تاريخ ۱۳٩٠/٢/٥ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ نويسنده ته کشیده نظرات ()

شب آغاز هجرت تو

شب از خود گذشتنم بود

شب بی رحم رفتن تو

 شب از پا نشستنم بود

 

  • - این برای داریوشه...میدونم این برات خاطره ست!
  • - ممنون به خاطر مهربونیات...با همه ی تلخی!
  • -داشتن یه آبجیه کل خر مثل من سخته نه؟؟؟؟!!!
+ تاريخ ۱۳٩٠/۱/٢۱ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ نويسنده ته کشیده نظرات ()

   

    نفسهای شبه تاریک بود

    میون خلوت من وتو

 

    سردیه باد پاییز بود رو تنم

     نه گرمیه دستای  تو

 

 

      تو اغوشم بعد رفتنت

      بوی یه غریبه بود نه بوی تو...

   شیما دلش گرفته...تموم واژه هاش نم کشیده...نوشته هاش بد شدن...!

+ تاريخ ۱۳۸٩/۱٢/٢ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ نويسنده ته کشیده نظرات ()

 
            

          روزهای شلوغیست

    اطرافم را همه پر کرده اند اما...

    نگاهم به لبخند  توست !

    انتهای همه ی این شلوغیها...

 

+ تاريخ ۱۳۸٩/۱٢/۱ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ نويسنده ته کشیده نظرات ()

_ دستام رو اروم میزارم رو تن سرد پنجره ی بارون خورده...

 

صدام میکنی... دلم بارون رو میخواد ، جواب نمیدم ...

 

میای سمتم ،‌دستاتو میپیچی دورم و سرتو میبری لای موهام ،

 بغلم میکنی و

میبریم ...

دستام سمت پنجره اس هنوز ، داغم ! سردیه بارون رو

 میخوام......

.

.

.

_ دراز کشیدی رو تخت و به سیگارت پک میزنی... میرم

 سمت پنجره ، صدای

 بارون رو میشنوم...

میگی گلم لختی،‌ سرما میخوریا !

من اما دستمو میچسبونم به پنجره ، صورتم رو هم . بارون از

 اون سمت پنجره

 لیز میخوره و نوازشم میکنه

دیگه صدام نمیکنی ، خوابت برده !

میرم تو بالکن و تن داغم میدم به بارون .......

+ تاريخ ۱۳۸٩/۱۱/۳٠ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ نويسنده ته کشیده نظرات ()

 

چشمامو بستم و ...

دستامو  باز کردم

تنها باد ...

 

تمام منو اغوش گرفت !

.

.

.

.

.

رویاهامم تنهاست این روزها ...

  

نبودنت همه جا هست...تو نبض دیوار های اتاقم

رو غبار پنچره ها...

که مدت هاست  انعکاس تصویر تو

تنشونو قلقلک نداده

حتی بوی اتاق... بوی رفتن تو رو میده...

نبودنت همه جا هست اما...

من هنوز انکارش میکنم!

اروم  در گوشم زمزمه میکنی...   

      

                                _چشماتو باز کن تا ببینمت...

نه ! ... میترسم سراب بودنت تموم شه...

+ تاريخ ۱۳۸٩/۱۱/۳٠ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ نويسنده ته کشیده نظرات ()

تلخ بنویسی میفهمنت...

نوشته هایت که سفید میشود

انگار یهو نا مفهمومی!

یه بطری میخوام که تا صبح سرگرمم کنه

وچند تا نخ سیگار

که از بین حلقه های دودش

به چشم هات نگاه کنم!

نزدیکتر نیا...

میخوام تا صبح فقط تماشات کنم !

+ تاريخ ۱۳۸٩/۱۱/٢۸ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ نويسنده ته کشیده نظرات ()

             خیلی دلم گرفته خیلی دلم میخواد تنها

 بشم برای بی کسی خودم گریه کنم

تا حالا جز یه نگاه سرد ازش چیزی

 ندیدم دیگه از همه دنیا خسته ام

 دلم میخواد فقط برم به یه جایی تک

 و تنها باشم با خدای خود خلوت کنم

 باهاش رازو نیاز کنم ...

دیگه طاقت شکست و شکنجه ندارم

خدایا در دنیا داروندارم یه دوست

 بود که اونم از دست رفت ازم گرفتی

 حالا موندک تنها دیگه چیکار کنم به

 کی پناه ببرم؟؟؟؟؟

دو سال گذشت چه زخمی نشست روی قلبم

 

و من مثل آینه

مثل دلهای بعضی از آدمها شکستم

چقدر بی بهونه شکستم

چقدر بی گناه شکستم

چقدر صبور بودم

ولی...

+ تاريخ ۱۳۸٩/۱۱/٢٧ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ نويسنده ته کشیده نظرات ()

گفته بودی شروعی دوباره طلوعی تا بیکران

واما این جا شروعیه واسه دل خستگی های من. . .

شروعی برای شکستن بغضی که مدت هاست مث یه حرف نا گفته تو گلوم حبس

شده!!!

مدت هاست مایوسانه به عشقی که با هم ساختیم نگاه می کنم و با خودم میگم

یعنی تا کجای راه می تونم دستاتو بگیرم و تا کجا فرصت دارم باهات باشم ؟

مدت هاست حس می کنم یه دیوار بیرحم داره بینمون فاصله می ندازه !!

مدت هاست منتظر مرگی ام که می دونم به زودی می آد . . .

با خودم میگم یعنی تو بعد از مرگ من چی میشی ؟؟!!!

با خودم می گم یعنی اون موقع دیگه اغوش گرم من...سرد سرد میشه !!!

امروز کتاب فروغ رو باز کردم

باز هم همون شعر همیشگی رو خوندم اما این بار بدجوری گریه ام گرفت

 

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

                   روزی از این تلخ و شیرین روزها.....

می دونی ...راهی تا غروب نمونده امانه غروب عشقمون بلکه...غروب من !

پ.ن - صد بار بدی کردی و دیدی ثمرش را خوبی چه بدی داشت که یک بار نکردی...

پ.ن-حس می کنم دیگه تو رو ندارم !!!

 

 

 

+ تاريخ ۱۳۸٩/۱۱/٢۱ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ نويسنده ته کشیده نظرات ()