وقتی روبرویم ایستاد لب ایم را بستم و با قدم هایی که برمی داشتم تا دور شوم از تاریکیش فریاد کشیدم...چه قدر میدهی برای تباهیم در خراب شده ات؟؟معیاری هم مگر وجود دارد...بیقراری هایت با وسوسه ی شیطانت آغاز میشود..به راستی کی به دنیا آمده ای ؟روز تولد ابلیس...یا نه...بگذار بهتر بگویم...روزی که مرا در حجله ی خونین به تماشا نشستی..برایت لباسی از تور میپوشم با رنگی جیغ اینگونه پشت دنیای زنانگیم قایم میشوم..شاید یاد باکره ی قبلی بیافتی که اخرین بار با دنیای نجابتش خداحافظی کرد!

 

دیگه هیچی برام نمونده...

لحظه هام همه پر از حسرت بی تو

 بودن شدن!

فقط یه چیز تو سینه م پرپر میزنه

 

اونم محظ زندگی!

 

نگام کن!!!

فقط یه چیز مونده

 

 

                 قلبی برای تپیدن...

 فقط به خاطر تو...

+ تاريخ ۱۳۸٩/۱۱/٢٧ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ نويسنده ته کشیده نظرات ()