|
وقتی روبرویم ایستاد لب ایم را بستم و با قدم هایی که برمی داشتم تا دور شوم از تاریکیش فریاد کشیدم...چه قدر میدهی برای تباهیم در خراب شده ات؟؟معیاری هم مگر وجود دارد...بیقراری هایت با وسوسه ی شیطانت آغاز میشود..به راستی کی به دنیا آمده ای ؟روز تولد ابلیس...یا نه...بگذار بهتر بگویم...روزی که مرا در حجله ی خونین به تماشا نشستی..برایت لباسی از تور میپوشم با رنگی جیغ اینگونه پشت دنیای زنانگیم قایم میشوم..شاید یاد باکره ی قبلی بیافتی که اخرین بار با دنیای نجابتش خداحافظی کرد!
|
|
|
بوی اسپند در آمیخته با بوی چوب سوخته میاد و صدای موزیکی آروم که میپیچه تو گوش و میشینه روی دل... "یه شب تو خواب وقت سحر... شهزاده ای زرین کمر... نشسته بر اسب سپید... میومد از کوه کمر... میرفت و آتش به دلم میزد نگاهش..." کنتراست شدید سیاهی و سرخی ـه فضا و صدای تق و تق و من خیره به آتیش تا وقتی که چشمم بیوفته به رد پای روی ماسه ها... رد پا رو که با چشمام دنبال میکنم... درست از جایی که من نشستم شروع میشه و درست از جایی که موج با شیرجه های آروم خودش رو به ساحل میرسونه تموم... چیزنوشت: سکـــــــــوت... چیزنوشت٢: دست بنداز لای موهام و بزار توی این سرعت، بازم چشمام رو ببندم... آره... درد روی بازوم کمرنگ شده تا جایی که اثری ازش نمونده... هـه... کجاست امواج طلایی هــــــورشـــــیـــــــد... چیزنوشت٢: یه شب تو خواب وقت سحر... لبم طعم تلخ سیگار میداد... همین... چیزنوشت٣: یادت نیک... چیزنوشت۴: اگه نفهمیدین، سخت نگیرید... کلن اگه بفهمین جای تعجب داره... هـه... اولین بندی که تو صورتم انداختن پرده ای از غبار اومد جلو نظرم که تکیه بر صندلی چرمی دادم تمام شد... زن شدم با یک نخ زنانه! توی ائینه امروز کسی بمن زل زده بود که نمیشناختمش با سوداهای ذهنیم راهی شدم بدنبالم آمدی با دیگری......! شکست, صورت جدیدم!
میدونی گاهی وقتا یه حرفایی تو گلوی آدم گیر میکنه که گفتنش سرزنش میاره و نگفتنش عذاب! یه شبی حال الان منه! این روزها بدجوری داری رم به رم حالم رو میگیری... و بعد میگی ببخشید... منم یه لبخند احمقانه بهت میزنم و میگم بیخیال... اینا رو داشته باش... بهت گفتم معمولی نشو... اگه هستی... اگه میخوام باشی واسه یه چیز بوده و هست... گفتم از آدمهای معمولی حالت تهوع بهم دست میده... چشمام رو که میبندم... تصاویر مبهم و تاری تو ذهنم بارگذاری میشن... یه پسر که داره با خشم کل ابرو هاش رو تیغ میزنه... یکی که داره تو آب غرق میشه... یکی که داره دست میکشه روی گندم ها... انگار داره با یه چیزی خداحافظی میکنه... یه دختر با آرایش به هم ریخته بر اثر گریه...داره موی خودش رو با ماشین میتراشه... یه پیرمرد که رو صندلی چوبی عقب جلو میره و به عمر بیهودش فکر میکنه... یه بچه که با باسن پوشک شده زمین میخوره و مادرش با چشم های گریون نگاهش میکنه... یه دختر دیگه که داره با نوک قیچی رو دستش یه نوشته مینویسه... نمیدونم این تصاویر مبهم چیه و از کجا میاد یا اینکه تو رو یاد چی میندازه... فقط یه چیزی هست که باید بدونی... اون آخریه رو یادته؟؟؟ اون دختره... همونی که داشت با نوک قیچی یه چیزی رو دستش حک میکرد... اشتباه کردم... چیزی حک نمیکرد... داشت رگ خودش رو میزد... چیزنوشت: نمیدونم چرا همه اینها یه جوری انگار دارن خوشون رو آماده میکنن برای خود کشی؟؟؟ چیزنوشت2: اون دختره... آره همون آخریه... جون داد... تموم کرد... حالا دیگه میتونی کاسه کوزت رو جمع کنی و بری...من تا حالا جاش نبودم اما حسش کردم. تسمه رو که بستی به بالای آرنج... دو سه بار دستت رو مشت میکنی... رگ خودش رو نشون میده... با دو تا انگشت بهش ضربه میزنی تا حالش جا بیاد... سوزن سرنگ رو آروم میکنی تو رگ... کمی ازخونت رو میکشی تو سورنگ... حالا خیلی آروم آرنجت رو میبندی تا کم کم و کامل وارد بدنت شه... رو ابرها قدم زدن... با فضا نورد ها هم صحبت شدن... رو موج دریا دویدن... رو بال هواپیما نشستن... هم عالمی داره... اما این ها کار سوپراستار های هالیووده نه کار ما... وقتی از خواب بیدار میشی...این بار دیگه تو یه خرابه نیستی... فرقی نمیکنه خونت باشه... محل کارت باشه... کتابخونه باشه یا گالری هنرهای فلان... مهم اینه که اونجا دیگه مثل قبل واست یه خرابه نیست... راستی فکر نکنم لازم به یاد آوری باشه که داخل سرنگ، هوا بوده... و این است انتهای داستان... شب... تنهایی... تاریکی... آسفالت خیس بعد از بارون... ریفلاکس چراغهای خیابون روی زمین... بغض... غم... موزیک غمگین... نصف مشـ/رو/ب، نصب ماالشعیر... خالیه خالی... یه پیک به سلامتی این... یه پیک به سلامتی اون... اولیشم به سلامتی تو زدم... آره خود تو... همین... همینه همین... خیلی شاکیم... از این... از اون... از تو... آره خود تو... اگه خواستین این رو دانلود کنید... گوش کنید... اگه هم نخواستین به من دخلی نداره... http://dnl.tebyan.net/1388/07/20091017094701548.zip اونهایی که میگن خط ماست خستگی و خفت کش میکنن زمین و زمون و که چی، خسته ی خسته ایم... اونهایی که صب تا غروب، سگ و سگ صاحاب رو فحش میکشن از عقب به جلو و بلعکس... اونهایی که میگن من هستم تا ته تهش و نَقل زندگیشون شده قصه رضا موتوری و قیصر یه مشت فیلم فارسی و ته تهش چی؟؟؟ حکم... اونهایی که از شدت بی کاری خودشون رو سرگرم کردن به شمردن یه خروار ثانیه های رفته و نرفته... که چی... ما سرمون شلوغه... آخه آدمهای مهمی هستیم... هـه... یاد شازده کوچولو بخیر... یه چیزهایی درستی میگفت تو این راسته... اونهایی که رفتن... اونهایی که هستن... اونهایی که یادشون عجیب تو فکر و ذکر لامصب ما لونه کرده و خرخره ما رو با این کارشون بد فرم چسبیدن... حتی اونهایی که قصد سربندوپی کردن ما رو دارن... باس یادشون بمونه که شیما... همونطوری که با یه دم شد خاکستر... با یه بازدم هم اثری ازش نمیمونه... این یعنی نمیخواد حتمن زور بزنی و خودت رو جرواجر کنی... نمیخواد بالا بری پایین بیای... این یعنی تو که پک میزنی به سیگارت و خاکستر میسازی... یه فوت کنی خاکسترو باد میبره... این یعنی حواست حتی به نفس کشیدنتم باشه... چیزنوشت: یه مشت حرف مفت بود که تو مغزم میگشت و فقط اینجا میشد خالیشون کنم که بگم... منه ته کشیده...اینجام.ببین منو چیزنوشت٢: فردا... قراره... دو تا دَم... با هم جوش بخورن و یکی بشن... این رو نوشتم که خودم یادم باشه...که یادم بمونه خیلی چیزها... ! خواستی اول این رو دانلود کن... بعد پست رو بخون... http://vahshat.persiangig.com/audio/nisti.mp3 زیر لب زمزمه میکنم: نیستـــــی... عکس های سوزونده تو قاب ـن... ماهی های قصه رو آب ـن... لحظه ها افتاده از تابند... ساعت های کوکیمون خوابن... خوابن انگار قرص شب خوردن... انگاری بد جور کم آوردن... انگاری صد ساله که مُردن... انگاری از یاد من رو بردن... گاهی آدم میمونه که جشن بگیره یا که شیوَن... همین موقع ها بود... پارسال... همین وقت ها... حالا گیریم که دور زدی...که خالی بستی... که پیچوندی... حالا گیریم که تو بُردی... اصلن به قول این یارو "خمینی رو تو از پاریس آوردی"... همه اینها قبول... اما بی مرام... رسمشه؟؟؟ رسمشه رفیق کشی؟؟؟ رسمشه دور زدن؟؟؟ اما من... بازم همون رفیق صدات میکنم، رفیق... میدونی چرا؟؟؟ چون جات اینجاست... تو دلم... اینکه الان کجایی... چی کار میکنی... به من دخلی نداره... اینکه حتی گاهی هم نگام میکنی بازم به من دخلی نداره... تنها چیزی که برام مهمه اینه که یه روزی یخه ـتو میگیرم... میگم ببین: آدم... دوست... رفیق... یار... هم کلوم... مهم نیس پیچ دادی منو... مهم اینه که خاطرت برام خیلی عزیز بود... هست و خواهد بود... قصه داره الکی کش میاد... حرفها رو نمیشه بریده بریده... نم نم... گفت... زیاد دور نیست... صبر کن... میام... خودم بهت میگم... در گوشت... فقط خودم و خودت... من... مو فشن بچه قِرتی... از خودتونم... منم بازی... یادته؟؟؟ بگو بیخیالش... دیشب دلم هواتو کرده بود... مثل خیلی از شبهایی که باید میبودی و نبودی... ... ... گرمه... سردم کن... سرد... یخ... هر چی که بگم... این صاب مرده... تو گلوم... بیشتر خفم میکنه، بچه... خفه میشم تا اون روز در گوشت همه ی اینها رو بگم... زمزمه میکنم: خواب من پَر... پروانه بی پَر... گوش شب کَر... سرگیجه از سَر... خواب تو پَر... گلخونه پَرپَر... چشم ما تر... هر لحظه بَدتر... یادم هست... یادت نیست... چیزنوشت: پریـ/ـود شدن که فقط از پایین نی... خیلی وختا هم از بالاس... بالای بالا... مثل الان و مخ من... مخم داره خون ترشح میکنه تو بلاگ... تو که میخونی... بدون داری لیسش میزنی... اگه خونش تازه ـست و به مزاقت سازگار، بمون... باش... اگه بده، اگه اخه، اگه گند، زت زیاد... میشد ته تراژدی این دو روز... قصه سانحه رانندگی باشه و مرگ جوان ناکام و اشک و آه و شیون... قصه ی رُل آش و لاش ـه درب و داغون ـه سیاهی لشگر فیلم بود... که اون طوری تخـ/ـماتیک پیچ و تاب خورد و دست آخر سر و ته واساد تو اوتوبان... نه اون ماشین سگ صاحاب... چیزنوشت٢: درست عین یه بدکاره شدم اومدم تو این سگ دونی و واق واق کردم... دِ آخه چراش دلیل داره... که گلوی صاب مرده تا بخواد وا شه... کلام تو نطفه خفه میشه... اینجا هم اگه نشه چرکابه و خون بالا آورد که دیگه به درد لای جرز دیوار میخوره... این روزها هیچی جور نیس... همه چی یه جورایی گند و کثافتن... هم همه چی... هم همه آدمها... دونه دونه... تک تک... حالم از همه داره به هم میخوره... تک تک همه رو دارم خط میزنم... خط کشیدن دور تک تک آدم ها صدا نداره... درد داره... دردش هم مرگ داره... پشتم خط خطیه رسمن... بس که بلوف خوردم و تیزی... همینه که ته تهش اینطوری میشه... ته تهش طعم گه میده همه چی... میگیری که چی میگم... واسادم بین یه عالمه آدم... همه ی چشا بهم خیره موندن و منتظر... سکوت کردن و فقط نگاه میکنن... شروع میکنم به حرف زدن... حرف زدن و حرف زدن... مدام و بدون توقف... انقدر ادامه میدم تا به خودم میام و میبینم کسی چیزی از حرفام نفهمیده... این رو از چشماشون میشه فهمید... قلبم داره از تو سینم کنده میشه... یه عالم حرف روش سنگینی میکنه و میخواد بزنه بیرون... دست میکنم از تو کوله ـم یه برگه در میارم و شروع میکنم به نوشتن... نوشتن حرفایی که تو دلم سنگینی میکنن... مینویسم تا نشون بدم بشون تا بخونن و بفهمن منو... اما... انگار هیچ کسی بلد نیست این نوشته ها رو بخونه... این رو از چشماشون میشه فهمید... درد با خون از چشمام و بینی ـم جاری میشه... دست میندازم تو چشمام و از حدقه در میارم... پنجه هامو میندازم رو پوست گلوم... با فشار انگشتام، پوست گلومو پاره میکنم... خون و حرفام بیرون میزنن از حنجره ـم... حرفها از خونم جدا میشن و غباری از حرف تو فضای اطراف پراکنده میشن... آروم و خیلی آروم به اطراف حرکت میکنن... آروم و خیلی آروم روی زمین افتادم و هر از گاهی یه رعشه توی تن بی جونم میوفته... چیزنوشت: هـه... میدونم که چیزی از حرفام نفهمیدی... این رو از چشات میشه فهمید... نزدیک نوشت:داریوش...تو میفهمی...مگه نه؟؟؟ رژهای ماتم برای دیگران ماتیک های شهوت انگیزم برای تو لباس های ساده ام برای دیگران س ک س ی ترینشان برای تو لال مونی گرفتن جلوی جمعم برای دیگران تظاهر به خوشحالی کردنم برای تو ... سهم من تنها آرزوی گوشه ای از قلبت سهم تو تصاحب من برای بالاتر نشان دادن قدرتت! چرا!!!!!!!! √چی بگم |
|