وقتی روبرویم ایستاد لب ایم را بستم و با قدم هایی که برمی داشتم تا دور شوم از تاریکیش فریاد کشیدم...چه قدر میدهی برای تباهیم در خراب شده ات؟؟معیاری هم مگر وجود دارد...بیقراری هایت با وسوسه ی شیطانت آغاز میشود..به راستی کی به دنیا آمده ای ؟روز تولد ابلیس...یا نه...بگذار بهتر بگویم...روزی که مرا در حجله ی خونین به تماشا نشستی..برایت لباسی از تور میپوشم با رنگی جیغ اینگونه پشت دنیای زنانگیم قایم میشوم..شاید یاد باکره ی قبلی بیافتی که اخرین بار با دنیای نجابتش خداحافظی کرد!

اغوش گرم و آتشین تو پناهی بود برای بی قراری هام  ...

تا آخر بخون حس لطیف زنانگی ام را...

     حواسم بود

بارهآ گـُفتم ساعتت را جا نگذاری

حلقه ات را دَستت کنی

اما باز هم یادم رفت بگویمْ

طَعـم ِلَـبانَت را رویِ لَـبآنم جا نگذار لُطفا!!

دستام و میگیریـ تو دستاتـ
نگام میـ کنی
دلتنگـَـم اَساسی
لباتو میاری نزدیک
همه یــِِ  آب دهنت و میـ بَلــْ ـعَـم!

میخواهم با تمام وجود دوست داشتَنَت را فریاد بزنم

طوری که همه بشنوند

حتی ساکنینِ کـُراتِ دیگر!

آنگاه که دستـ هایَت آرام مُنحنی های ِ تـنــَم را نَوازش میـ کنند..

دستـ هایَم چه بی تابانه بَر پـیکـَرت چـَنگ میزنند!!

خیلی وقته تنم نسوخته از داغی ـ نفست

خیلی وقته با چشمایِ پر از شهـ ـوتت زُل نزدی تو چشام

خیلی وقته آروم نگرفتم تو آغوشت

خیلی وقته.. 

زَنـآنـِگیـَـمْ رآ با مَردآنـِگیـَـتْ مَعْـنا کُن !

میـ خـوآهَمْ زَنَـت شَوَمْ !!

لَمـْـسِ زَبانَتْ کِنار  ِ گوشَـ مْ

نَفَسْـهاے داغ و شَـْـهـ وَت اَنگیـزَتْ

و آواے زیبای دوسْـتَت دارَمْ

کافیستْ

براے سَرمَسْـتْ شدنْ...

 

+ تاريخ ۱۳۸٩/۱٢/٢٥ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ نويسنده ته کشیده نظرات ()

    

  خودمو گم کردم

  لای سردی اغوشای هوس

  لای عطر تن های مختلف...

  دنبال تو بودم لعنتی!

  حالا خودمو گم کردم

برایم خاطره تعریف میکنند

کبودیهای رو تنم

خاطره ی لذت وحشیانه ی دیشب را !

پ.ن-آه...چه قدر گناه با تو بودن زیباست!

 

+ تاريخ ۱۳۸٩/۱۱/٢٩ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ نويسنده ته کشیده نظرات ()